///// سخن روز   /////////////////////////////////



///// منوی اصلی   //////////////////////////////

کاربر گرامی، ضمن خوش آمد گویی به شما از طرف گروه پی اس ایران؛ برای استفاده از امکانات سایت لازم است عضو آن شوید. لطفا پیش از عضویت، قوانین سایت را به دقت مطالعه فرمایید.

◊ صفحه اصلی ◊ قوانین سایت ◊ عضویت در سایت ◊ تماس با ما ◊ نقشه سایت ◊ RSS v2.0


///// پنل کاربری   ////////////////////////////////



بازیابی رمز عبور ... ؟
ثبت نام در سایت ... ؟


///// آخرین مطالب   /////////////////////////////



    ///// برترین مطالب   /////////////////////////////



    ///// نظر سنجی   ///////////////////////////////



    ///// سایت های مفید   /////////////////////////

    گروه پی اس ایران از تبادل لینک با سایت های مرتبط استقبال می کند.

    » انجمن جهانی روانکاوی
    » ملانی کلاین تراست
    » جامعه بالینت
    » لکان دات کام
    » سایت نیلسون روانشناسی دین
    » انجمن علمی روانشناسی بالینی ایران
    » انجمن روانشناسی ایران
    » انجمن روانکاوی بریتانیا
    » فدراسیون جهانی آموزش روانکاوی
    » فدراسیون جهانی رواندرمانی
    » فدراسیون اروپایی رواندرمانی تحلیلی
    » بالبی سنتر
    انجمن بریتانیایی رواندرمانی و مشاوره
    » زیر شاخه های انجمن روانشناسی امریکا
    » گروه امریکایی انجمن رواندرمانی
    » جامعه رواندرمانگران تاویستوک
    » انجمن رواندرمانی امریکا
    » جامعه پژوهش در رواندرمانی
    » روانشناسی وجودی
    » انجمن انسانگرایی امریکا
    » انجمن انسانگرایی بریتانیا
    » انستیتو ویکتور فرانکل
    » کن ویلبر
    » سایت نیلسن روانشناسی دین
    » سایت آلبرت الیس
    » کاریزما مشاور
    » انجمن فارسی سره


    ///// بایگانی مطالب   ///////////////////////////

    • 60
    اریک اریکسون
      






    erikson eric


    اریک اریکسون

    سفری از امید تا خردمندی

    «من کیستم؟» این سؤال مهم و در کل شناخت هویت و تلاش برای کسب آن، هدف پردازش به زندگینامه اریکسون و بیان نظریه های او در این مطلب می باشد. بحثی که پرداختن به آن در چنین روزگاری وظیفه مهم کارگزاران بهداشت و روان می باشد. خواندن زندگینامه اریکسون ما را با نمونه ای موفق از تلاش برای کسب هویت در بطن شرایطی ناگوار و دشوار نیز آشنا می کند.

    در نگارش زندگینامه اریکسون نیز این هدف مد نظر بوده که خواننده بیشتر با سلوک اریکسون آشنا شود و از این رهگذر نکاتی از زندگی او را برای خود الگو قرار دهد. نظریه ها می آیند و می روند. در برابر نظریه اریکسون نیز هم امروز بدیلهای پر قدرتی وجود دارد. آنچه مهمتر است، انسان مولد آن نظریه است. اگر قرار است از بحران هویت جان سالم به سلامت به در ببریم، نیازمند الگوهای عینی هستیم تا در برابر نسل نو قرار دهیم.

    در 15 ژوئن 1902 (25 خرداد 1281) کودکی در آلمان زاده شد که گویی مقدر بود «چرخه زندگی» را در پی کسب هویت سپری کند و از رهگذر تجربه های زیست خود به «معمار هویت» بدل شود. کارلا آبراهامسن مادر اریک از یک خانواده مرفه یهودی ساکن کپنهاک برخاسته بود که برخلاف سایر خانواده های یهودی روزگار خود می کوشیدند بیشتر دانمارکی باشند تا یهودی. کارلا در 21 سالگی با والدمار ایسیدور سالومونسن تاجر بیست و هفت ساله یهودی ازدواج کرد، اما ازدواج آنها جز شبی نپایید. والدمار در همان شب عروسی کارلا را از جرایم و مشکلات مالی خود مطلع کرد و به مکزیک یا آمریکا گریخت. کارلا با این که والدمار را دیگر ندید نام خانوادگی سالامونسن را رسماً برای خود حفظ کرد و هنگامی که چهار سال بعد اریک به دنیا آمد، در شناسنامه اش نام های والدمار و کارلا سالامونسن به عنوان والدین قانونی او به ثبت رسید. کارلا هنگام تولد اریک در شهر بول آلمان به سر می برد و بعد هم برای حفظ آبروی خانواده ی آبراهامسن به کپنهاک برنگشت. با این که کارلا، اریک را با محبت بسیار بزرگ کرد، در عین حال اریک کمابیش دریافته بود که گویی آنها از سوی خانواده مادری طرد شده اند و از این واقعه رنچ می برد. رابطه ی مادر و پسر بقدری پر قدرت بود که وقتی آشنایی کارلا با تئودور هامبورگر پزشک یهودی متخصص اطفال شروع شد. اریک او را یک «مهاجم» تلقی کرد. آشنایی کارلا و تئودور که به دلیل ناراحتی گوارشی مزمن اریک صورت گرفته بود، نهایتاً به ازدواج آن دو در سومین سالگرد تولد اریک انجامید. اریک که با آمدن تئودور رابطه ی گرم خود با مادرش را د خطر می دید، نمی توانست به راحتی با تئودور کنار بیاید. تئودور دریافته بود که رابطه ویژه کارلا و اریک را به هم زده است و کارلا هم نیازهای عمیق و مداوم فرزندش را در تعارض با همسرش می دید، اما در هر حال راه حل دیگری نبود و این واقعیت خانوادگی بسیار خاص، امکان اعاده ی حیثیتی را که شاید به نوعی در خطر افتاده بود، برای کارلا و نیز اریک فراهم می کرد تئودور آنها را از محیط هنری بول به محیط صنعتی ولوتری کارلسروهه می برد. خانواده تئودور در پناه آزادی حقوقی کامل که در سال 1862 به تمام یهودیان اعطا شده بود، خانواده ای موفق و سرشناس دراین شهر به شمار می رفتند. تنها شرط تئودور برای ازدواج با کارلا آن بود که به اریک به عنوان پدر او معرفی شود و هدفش حفاظت از اریک در برابر گذشته ناخوشایند او بود. اما اظهارات گاه و بیگاه سایر اعضای خانواده هامبورگر باعث می شد که اریک علی رغم محبت های فراوان تئودور نتواند او را به عنوان پدر واقعی خود بپذیرد و در نتیجه تمام سالهای کودکی اش را در شک نسبت به هویت خود به سر برد. به ویژه که تغییر نام خانوادی اریک نیز چند سال بعد از ازدواج کارلا و تئودور صورت گرفت و این تاخیر از چشم اریک پنهان نماند.

    هنگامی که اریک چهارساله بود، النا نخستین دختر خانواده متولد شد که اندکی بعد بر اثر دیفتری مرد. آنها پس از النا دو دختر دیگر به نام های روث و الن هم پیدا کردند که سخت مورد علاقه پدر واقع شدند، اریک نیز همچنان به مادر و دوستان هنرمندش نزدیکتر بود و این نیز بر احساس تفاوت او با دیگران دامن می زد.

    اریک بلند قد، مو بور و چشم آبی بود و در میان افرادی عمدتاً کوتاه قد و مو سیاه نظیر تئودور، باز هم احساس تفاوت می کرد و مشکوک می شد ه آیا تئودور پدر واقعی اوست؟

    از نظر عقاید و علایق نیز میان اریک و تئودور تفاوت هایی وجود داشت تئودور به علایق هنری اریک بی توجه بود و سعی داشت او را به حرفه ی پزشکی تشویق کند. اریک در آرزوی زندگی هنرمندانه بود و نمی توانست با تئودور که پرورده ی یک خانواده ی بورژوای شهرستانی و به شدت یهودی ارتباط خوبی برقرار کند و احساس می کرد که با نقش های مربوط به طبقه متوسط آلمان، با اصلاح طلبی یهودی و با نقش پزشکی به کلی بیگانه است. برای اریک پیروی از کسی که والد او به شمار می رفت کار آسانی نبود. او مادرش را متهم می کرد که با پیام های متناقض او را فریب داده است و در سه سالگی تئودور را به عنوان پدرش به او معرفی کرده است. کنجکاوی های اریک در فاصله ی 8 تا 14 سالگی آخر کارلا را وادار به اعتراف کرد که تئودور پدر ناتنی اوست و پدر واقعی اش والدمار سالومونسن بوده است. در دوران بلوغ بار دیگر شایعاتی پیرامون او مطرح شد حاکی از این که پدرش از اشراف هنر دوست و احتمالاً یک مسیحی دانمارک بوده است. تلاش های پی در پی کارلا برای پنهان کردن حقیقت گرچه وابستگی و پیوند اریک به کارلا را از بین نبرد ولی مانعی میان آنها ایجاد کرد و باعث شد اریک بیش از پیش به منابع عاطفی خود تکیه کند و نیز همواره بکوشد از هویت فرزند خوانده بودن خود رها شود. در بطن این تلاش، جست و جوی اصل و نسب نیز مطرح بود: آیا او یهودی بود، آنچنان که مادرش، والدمار و تئودور بودند؟ یا مسیحی، آنچنان که پدر تنی اش بود؟ دانمارکی بود یا آلمانی؟ زندگی کردن با تمام تعارض ها و سؤال های بی جواب سبب شد که اریک آن گونه که خود در سالمندی به یاد می آورد «زندگی کردن بر لبه ی مرز» را بیاموزد. گویی تمام دوران کودکی او به آموختن گذر از مرزها گذشته بود، مرز میان یهودیت و مسیحیت، دانمارک و آلمان، پدر تنی و ناتنی.

    اریک در شش سالگی پا به مدرسه نهاد و دوران تحصیل را با بی علاقگی به درس و مشق گذراند و توانست پس از 9 سال مثل همه دانش آموزان فارغ التحصیل شود و در حالی که تقریباً همه همکلاسی هایش علاقمند به اشتغال در حرفه هایی نظیر پزشکی، حقوق، الهیات و باندکداری بودند، او به هنر ابراز علاقه می کرد. در آخرین سال دبیرستان با پیتر بلوس دوست شد، کسی که بعد ها یکی از برجستگان روانکاوی امریکا شد. اریک و پیتر شباهت های زیادی با یکدیگر داشتند و ساعت ها در مورد علایق مشترکشان صحبت کرده و پیاده روی می کردند. عادت به پیاده روی از همان زمان در اریک پیدا شد و تا پایان عمر با او بود. پیتر نیز مادری یهودی و پدری مسیحی داشت و پدر هر دو پزشک بودند واقعیتی که به اعتقاد اریک تاثیر زیادی در انتخاب شغل بر اریک  و پیتر گذاشت؛ هیچ یک پزشک نشدند و در عین حال به کار بالینی پرداختند. ارتباط اریک و پیتر سبب شکل گیری رابطه میان اریک و ادوین بلوس پدر پیتر شد. ادوین برعکس تئودور علایقی وسیع داشت و عشق به انسان نگرایانی نظیر گوته را به اریک آموخت. اریک بعد ها به یاد می آورد که مصاحبت های او با ادوین بر برخی از مفاهیم پایه ای و علایق او تاثیر گذاشته بود. ادوین بود که علاقه به گاندی را در اریک دامن زد و زمینه ذهنی او را برای نگارش زندگینامه گاندی آماده کرد. سال های 1920 تا 1927 به عقیده اریک سال های گشت و گذار او به شمار می رفت. سرگشتگی و گشت و گذاری کما بیش هنرمندانه و توام با تامل، پدیده ای نسبتاً رایج در آن روزگار در میان نوجوانان آلمانی و در پاسخ به سخت گیری های مدارس آلمان.

    خلق اریک در این ایام ظاهراً همواره تغییر می کرد و به شدت مختل بود. خود او بعدها حالات آن روزگار خود را در مرز روان نژندی (نوروز) و روان پریش(سایکوز)، یعنی از نوع شخصیت مرزی، توصیف کرده است. هرچند از آنجا که سر انجام بر این حالات فایق آمد، نمی توان برچسب های شخصیتی معمول را به او چسباند، ولی انکار نباید کرد که او در حال از سر گذراندن شکل شدیدی از بحران هویت با ابعادی سه گانه (بحران در «هویت پدری»، «هویت ملی»، «هویت دینی») بود. او هنوز دراین سالها با فروید آشنا نشده بود. شک نیست که اریک در این سالها به شدت تحت تاثیر روشنفکران آلمانی زبانی مثل نیچه، گوته، هگل ، شیلر و ریلکه قرار داشت؛ کسانی که بر فروید هم تاثیر به سزایی داشتند.

     اریک توسط پیتر به زن آمریکایی ثروتمندی به نام دوروتی برلینگهم و آنا فروید روانکاو فرزندان او، به عنوان معلم سر خانه کودکان معرفی شد. ارتباط خوب اریک با بچه ها و تیز هوشی او از چشم دوروتی و آنا پنهان نماند و به این ترتیب اریک نخستین کار منظم خود را در آنجا آغاز کرد. ورود اریک به وین در سال 1927 صورت گرفت. فروید در آن زمان 71 ساله بود و اریک در وین بخت آنرا یافت که رابطه ای نزدیک و بی واسطه با فروید و دخترش داشته باشد. این دوران مصادف با زمانی بود که نهضت روانکاوی دیگر ریشه دوانده بود و روانکاوی کودکان و نوجوانان نیز با کارهای پیشگامانه آنا فروید و عده ای دیگر در حال پا گرفتن بود. اریک در این دوره علاوه بر معلمی یک دوره تربیت معلم هم گذراند، او همچنین در جلسات حلقه فروید یا جامعه ی روانکاوای دین نیز شرکت کرد و تحت روان کاوی آنا فروید هم قرار گرفت. به درخواست آنا، اریک استعدادهای بصری و هنری خود را با دانش روانکاوی ترکیب کرد و توانست تجربه و زمینه ی هنری خود را در آموزش های بالینی روانکاوی ادغام کند و به یک «نقاش بالینی» بدل شود. کسی که با مطالعه ی فرم ها به روابط جهان درونی فرد سازنده ی آنها با جامعه ی پیرامونش پی می برد.

    اریک تا 1933 یعنی به مدت شش سال در وین ماند. او در این مدت به جای نقاشی طبیعت، نگاه هنرمندانه ی خود را در خدمت تحلیل و روانکاوی کودکان قرار داد. او با مطالعه ی بازیهای کودکان و به کمک تداعیهای آزاد خود در جلسات روانکاوی با آنا، همچنین با روانکاوی دیگران تحت نظارت آنا فروید و هاینتس هارتمان و نیز برقراری رابطه ای دورتر اما الهام بخش تر با خود فروید، روانکاوی را نیز آموخت و در حوزه ی نوپای روانکاوی کودک تبحر یافت.او در این دوره با زنی کانادایی به نام ژوان سرسون آشنا شد و سرانجام با او ازدواج کرد که این محور مهمی از ساختار زندگی اریک بشمار می رود. ترکیب نامعمول علایق و تواناییهای ژوان -آموزش، روانکاوی، جامعه شناسی و دستی که به قلم داشت- او را تا پایان عمر به همکاری خوب و همفکر برای اریک بدل کرد.

    اریک پس از فارغ التحصیلی به بوستون مهاجرت کرد و در آنجا نخستین روانکاو کودک و عضو هیئت علمی دانشکده پزشکی هاروارد شد. او در دانشگاه به عضویت گروهی از محققان شخصیت تحت ریاست هنری موری درآمد. ثمره کار در این گروه در 1938 با نام «بررسی هایی در شخصیت» مطالعه بالینی و تجربی پنجاه دانشجوی مذکر منتشر شد که اثر تلفیقی بزرگی در روانشناسی آمریکا به شمار می رود. او دراین دوران علاوه بر هنری مولر و کورت لوین که روانشناس بودند با انسان شناسان بنامی نظیر روث بندیکت، مارگارت مید و گریگوری بیستون نیز آشنا شد. سر انجام اریک در 37 سالگی نام خانوادگی اریکسون یعنی فرزند اریک را بر نام خود افزود و با این کار شجاعانه و خلاقانه، مشکلی را که در مورد هویت پدر خود داشت حل کرد. او خود پدر خود شد. در سال 1936 اریک عازم مؤسسه روابط انسانی در بخش روانپزشکی دانشگاه ییل شد و این شروعی بود برای تحقیقات و سفرهای پژوهشی او. در 1942 او نخستین زندگی نامه روانی خود را درباره ی هیتلر و دلایل روانی-اجتماعی جذابیت او برای جوانان آلمانی با عنوان «انگاره ی هیتلر و جوانان آلمان» نگاشت. «کودک و جامعه» نیز محصول خلاقانه ی تلاش های اریکسون بود، محصولی که فقط برای آموزش روانپزشکی به بالینگران رشته های مختلف نوشته شده بود. اما شهرت و اعتباری فراتر از این یافت. این کتاب که در 1950 منتشر شد، حاوی نمونه هایی بالینی با تشریح مسائل روان پویشی فردی آنها و نکاتی تاریخی واجتماعی بود. از جمله اقدامات مهم اریکسون خودداری وی از امضای سوگند نامه ی ضد کمونیستی دانشگاه در دوران سیاه مک کارتیسم در بروکلی بود و همین باعث شد که در 1949 در حالی که «کودک و جامعه» زیر چاپ بود، ادامه فعالیت او در بروکلی دشوار شود.

    اما او دیگر چهره ی دانشگاهی شناخته شده و برجسته ای بود، جذب «مرکز آستن ریگز» در ایالت ماساچوست شد. کار این مرکز، تحقیقات روانکاوانه و درمان نوجوانان و جوانان دچار آسیب های شدید روانی بود. اریکسون از 1950 تا 1960  در این مرکز و در حال دست و پنجه نرم کردن با دومین بحران هویت خود گذراند؛ پایان جوانی و گذر از میانسالی. او که تا پیش از آن بالینگر و نظریه پرداز مسائل جوانان بود، حال دیگر به سنی رسیده بود که می توانست به کل چرخه ی زندگی بپردازد. برای این کار یک بار دیگر به خاستگاههای هویت حرفه ای خویش بازگشت و سه مقاله درباره ی زندگی فروید نوشت: «بررسی نمونه های رویا در روانکاوی»، «نقد و خاستگاههای روانکاوی»، اثر فروید و« نخستین روانکاو». او در همه این مقاله ها به بحرانی پرداخت که فروید در سالهای میانی عمر خود با آن روبرو بود: دست کشیدن از آسیب شناسی اعصاب پایه گذاری هویت حرفه ای جدیدی برای خود به عنوان روانکاو.

    از دیگر نوشته هایی که به نگارش اریکسون در آمد می توان کتاب «لوتر جوان»، مقاله ی «مشکل هویت خود ساره»، کتاب «بصیرت و مسئولیت»، و کتاب «حقیقت گاندی» را نام برد که از این میان «لوتر جوان»  با استقبال بی نظیری مواجه شد که بر شهرت و اعتبار اریکسون به عنوان صاحب نظری جهانی با افکاری اصیل و انسانی در زمینه رشد روانی افزود. اریکسون با این اثر از یک روانکاو رشد به یک محقق فرهنگی و اجتماعی تبدیل شد. به تدریج که دوران گذر میانسالی برای اریکسون به پایان رسید و او پا به دوران سالمندی گذاشت، از کار بالینی دست کشید و تمام توجه خود را صرف مطالعه چرخه ی زندگی کرد. تاکید او بر فضایل و ویژگیهایی از خودساره بود که بقای فرد را در جامعه سبب می شوند. اریکسون در 60-70 سالگی به چنان دیدگاه جامعی درباره چرخه زندگی دست یافت که می توانست بحران و تحول فردی در دوران گذار میانسالی و حل آن با ایجاد  ساختاری دیگر برای زندگی را تحلیل کند. گاندی به گفته ی اریک چنین کرده بود. کتاب «حقیقت گاندی» وی با این که فروش خوبی نداشت، جایزه پولتیزر و جایزه ملی کتاب در فلسفه و دین را نصیب اریکسون کرد و در ویژه نامه ی نقد کتاب نیویورک تایمز به عنوان یکی از دوازده کتاب فوق العاده سال 1969 معرفی شد و در عرض کمتر از دو سال به زبانهای ژاپنی، فرانسوی، سوئدی و اسپانیایی ترجمه شد. با توفیق این کتاب فکر بازنشستگی پیش از موعد  به ذهن اریکسون خطور کرد؛ تصمیمی برای نوشتن بیشتر.

    اریک و ژوان در اواسط دهه ی 1970 کمبریج را ترک کرده و در استوک بریج در خانه بزرگی نزدیک مرکز آستن ریگز ساکن شدند. در این دوره، اریک اوقات فراغت خود را به دیدار دوستان قدیمی از نمایشنامه نویس تا بالینگر می گذراند، ولی آنچه بعد از نوشتن بیش از هر کار دیگری برایش خوشایند بود شرکت در جلسات بالینی آستن ریگز فارغ از وظایف درمانی بود. روال زندگی روزانه اریکسون در این سالها حاکی از پذیرش سالمندی از سوی او بود. او خود را روانکاوی در پایان عمر کاری خود می خواند. جوایز و تقدیر نامه های فراوان در این سالها  نصیب اریکسون شد، اما آنچه بیش از اینها وی را خوشحال کرد، احراز نخستین کرسی یادبود فروید در روانکاوی در یونیورسیتی کالج لندن بود که به گفته خودش معنا و اهمیت ویژه ای در سراسر عمرش برای او داشت. «انجمن ملی سلامت روان» که بانی «جایزه ی دست آوردهای پژوهشی» بودـ، در سومین سال، این جایزه را به اریک داد و نشان طلایی «مؤسسه مونتسوری» نیز به پاس سهم او در آموزش کودکان به او داده شد. او در 1970 دیگر به یک قهرمان فرهنگی بدل شده بود: در خیابان او را با دست به هم نشان می دادند و عکس او روی جلد نیویورک تایمز و مجله های تایمز و ساتردی ریویو به چاپ می رسید. مقامی از لغتنامه ی رندوم هاوس از او درخواست کرد که مدخل «بحران هویت» را بازبینی کند. مؤسسه مطالعات پیشرفته رشد کودک در شیکاگو نام خود را به «مؤسسه اریک اریکسون» تغییر داد. در نیویورک سلسله مقاله هایی در معرفی نظریه و آثار اریکسون منتشر شد که بعدها به دست ناشری معتبر در کتابی به نام «اریک.ه.اریکسون:مراحل پیدایش نظریه او» چاپ شد. اریک با اینکه از برداشت های ساده انگارانه نویسنده از نظریه اش خشنود نبود، با چاپ این مقاله ها  توانست درخواست نشریات دیگر برای همکاری با آنها در اشاعه ی نظریه اش را با این عذر که این کار در حال انجام است، رد کند. از اوایل دهه 1970 به تدریج نقدهایی بر آثار اریک منتشر شد. آزمون ناپذیری، کلی گویی و ابهام و وابستگی به تجارب انسان قرن بیستم و لذا امکان تعمیم ناپذیری به همه دوره های تاریخ و فرهنگ، نقد نکردن نهادهای اقتصادی، اجتماعی و ... از مهم ترین نقدهایی بود که به کار او واردمی شود. اریکسون هم البته در برابر آنها ساکت نمی نشست و هرازگاهی که موقع را مناسب می دید، دفاع می کرد.

    او بتدریج به ویژه با پیدایش مکاتبی نظیر روانشناسی خود ساره به سردمداری  اتوکنبرگ و مارگارت مالر نظریه روابط عینیت به رهبری فربرن و وینیکات و روانشناسی خود به رهبری هاینتس کوهوت از نفوذ آموزه های او در روانشناسی کاسته و در مقابل فرصتی برای او فراهم شد که باقی عمر خود را به استراحت و بازنشستگی بگذراند. این دوره از زندگی اریکسون که دوران بازنشستگی و سالمندی او نامیده می شود به همراهی هرچه بیشتر ژوان و اریک و بیماری و مراقبت از هم و همچنین انجام پژوهش های مشترک سپری شد. در سالهای آخر دهه ی 1970 و در طول دهه ی 1980 اریکسون تا جایی که شرایط اجازه می داد به کار تفصیلی بر روی تعارض دوران سالمندی، یعنی انسجام در برابر یأس پرداخت؛ تعارضی که برای او کاملا آشنا بود، چرا که خود نیز داشت با آن دست و پنجه نرم می کرد. اریکسون در حین بازبینی و تشریح چرخه زندگی از منظر سالمندی، به تکمیل مقاله بسیار مهمی درباره ی فیلم «توت فرنگی های وحشی» اثر انیگمار برگمن نیز پرداخت. او در طول دهه 1960 کلاسی در دوره کارشناسی در هاروارد داشت که در آن این فیلم را به بحث می گذاشت. هنگامی که اریکسون مدل هشت مرحله ای خود درباره چرخه ی زندگی را در 1950 ارائه کرد، مراحل هفتم(نسل پروری) و هشتم(انسجام) را شرح و بسط چندانی نداده بود. «حقیقت گاندی» در واقع تشریح مرحله ی هفتم و آثارش در باره «توت فرنگی های وحشی» و سخنان مسیح در جلیله در واقع بسط دیدگاه او درباره ی مرحله آخر زندگی و اخرین بخش این مرحله یعنی مرز میان حیات و مرگ بود؛ آنچه او از آن یه «سایه مرگ» تعبیر می کرد. در 1978 یک روانشناس بالینی به نام استیون شلاین چهل و هفت مقاله ی اریک را در کتاب معتبری تحت عنوان «شیوه ای برای نگریستن به اشیاء: گزیده ی مقاله ها از 1930 تا 1980» گرد آوری کرد که دوازده مقاله آن هرگز در جایی منتشر نشده بود.

    با فروکش نقدهای فمینیستی بر نظریه ی اریکسون، اعتبار و آوازه ی او در دهه 1980 بار دیگر بالا گرفت. جشن هشتاد سالگی او را در کمبریج در 1982 با دویست میهمان برجسته برگزار کرد و در سال 1984 انجمن روانپزشکی آمریکا او را به اجلاس سالانه  خود برای سخنرانی دعوت کرد، سه سال بعد درمانگاه روانپزشکی کارلسروهه ی آلمان واحد کودک و نوجوان خود را به نام «اریک هامبورگر اریکسون» نامگذاری کرد.

    در 1991 مرکز مطالعات روان شناختی درعصر اتم وابسته به دانشگاه کمریج، اریک و ژوان را شایسته دریافت جایزه ی تقدیر سالانه ی خود دانست. توان اریک روز به روز کمتر و وظایف ژوان روز به روز دشوار تر می شد. این افول از اواخر دهه ی 1980 شروع شده بود. لباسهای اریک دیگر مناسب او نبودند، چون او به شدت لاغر شده بود، جز چند قدم آن هم با عصا نمی توانست راه برود. به تدریج صحبتهایش به آمیزه ای از لغات آلمانی و انگلیسی تبدیل شد و خاطرات دوران کودکی را واضح تر از وقایع اخیر به یاد می آورد. او اکثر ساعات روز را در خواب بود، بیشتر به آلمانی حرف می زد تا انگلیسی و کم شنوایی شدید هم ارتباط او را با اطرافیان هرچه مختل تر کرده بود. در بهار 1992 اریک زمین خورد و دچار شکستگی شدید لگن شد. از آن پس «خستگی عظیم» اریک ابعاد عمیق تری به خود گرفت. اریک به آسایشگاه کوچکی سپرده شد که 24 ساعته از او مراقبت می کرد. در مه 1994 دچار عفونت ادراری هم شد. سرانجام اریک هامبورگر اریکسون در ساعت 4 صبح 12 مه 1994 در نود و دو سالگی، هنگامی که در خواب بود، به آرامی درگذشت.

    اندیشه و ساختار فکری، نظری اریکسون:

    بخش اصلی کارهای اریکسون را مفهوم پردازی وی درباره مراحل هشت گانه ی رشد خودساره(ایگو) در خلال چرخه ی زندگی تشکیل می دهد. اریکسون این مدل را نخست در 1950 طراحی و ارائه کرده و از آن پس به شرح و بسط  آن در تمام عمر خود می پردازد. تحولات رشدی از نظر اریکسون در طول یک پیوستار مطابق اصل تکوین رخ می دهند واین هشت مرحله صرفاً هشت نقطه از این پیوستار را نشان میدهند. اریکسون همواره از نوعی ساده انگاری در فهم دیدگاه هشت مرحله ای اش شاکی بود. او این مراحل را در آثار خود به صورت قطری از یک مستطیل رسم کرده است، نه به صورت مراحلی پشت سر هم، تا نشان دهد که همه ی این مراحل با تضادهایشان از ابتدا تا انتهای زندگی در فرد وجود دارند. الگوی هشت مرحله ای اریکسون بسط الگوی پنج مرحله ای فروید است. افزوده های اریکسون را می توان عمدتاً در دونکته خلاصه کرد: اولا او رشد را محدود به دوران کودکی نمی داند و تا پایان عمر مراحلی را برای آن بر می شمرد؛ ثانیاً رشد را نه فقط روانی-جسمی بلکه عمدتاً روانی-اجتماعی می داند. به بیانی دیگر می توان اریکسون را یک روانشناس خودساره با رویکردی فرهنگی-اجتماعی تر از سایر روانشناسان فرویدی دانست. این رویکرد برای کسی با علائق انسان شناسانه کاملاً قابل انتظار است.

    در اینجا به طور خلاصه الگوی هشت مرحله ای اریکسون را نام می بریم:

    • 1- اعتماد در برابر بی اعتمادی (تولد تا حدود 5/1 سالگی) فضیلت: امید
    • 2- خودگردانی در برابر شک و تردید (5/1 تا 3 سالگی) فضیلت: اراده
    • 3- ابتکار در برابر احساس گناه (3 تا 5 سالگی) فضیلت: هدفمندی
    • 4- پشتکار در برابر احساس حقارت(5 تا 13 سالگیِ) فضیلت: صلاحیت
    • 5- هویت مندی در برابر آشفتگی هویت (13 تا 20 سالگی) فضیلت: پایبندی
    • 6- صمیمیت در برابر انزوا (20 تا 40 سالگی) فضیلت: عشق
    • 7- نسل پروری در برابر بی حاصلی (40 تا 60 سالگی) فضیلت: مراقبت
    • 8- انسجام در برابر یأس (60 سالگی به بعد) فضیلت: خردمندی

    در کتاب نظریه 8 مرحله ای روانی-اجتماعی اریکسون به تفصیل مورد بررسی قرار گرفته و عوامل مؤثر بر رشد سالم و گذار طبیعی و اکتساب فضایل و یا آسیب های احتمالی در هر دوره را باز می نماید.

    گرچه اریکسون رشد را از لقاح تا مرگ می داند و آسیب ها و فضایل هر مرحله را نشان می دهد، اما نوجوانی را حساس ترین مرحله و عمده ترین تکلیف رشدی را «هویت یابی» می بیند.

    اریکسون در هیئت روانشناسی انسان گرا و روان کاوی جامعه نگر با تجربه ی عمری طولانی در سالمندی، تاکید می ورزد که مرگ، انعدام یا انهدام نیست، تولد دیگری است که همه خردمندان به هر آئین آن را در می یابند.

    مطالب مرتبط:
    نویسنده: admin   -   تاریخ ارسال: 29 شهریور 1388   -   بازدید ها: 2 763   -   نظرات (1)
    11/08/1392 - 10:50
    نظر: خرسندی


    گروه کاربری: عضو سايت
    تعداد مطالب: 0
    تعداد نظرات: 1
    زندگی نامه کامل بود اما منبعی ذکر نشده و به نظر این یک ضعف بزرگ محسوب می شود
      |     |     |  
    پیام سیستم
    برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.
    All Right Reserved By Psiran.com © 2010
    Powered By Datalife Engine
    Main Page   .   Register   .   Rules   .   Sitemap   .   RSS   .   Contact us